حاج قدرت بدرقه اصلا اهل روستای قندی بولاغ است. اما چون سال های زیادی ازعمر خود را درخوئین سپری کرده، از فرصتی که برای گفتگو با او فراهم شد، استفاده کرده و خاطراتش درباره خوئین را جویا شدیم.
حاج قدرت به رغم کهولت سنی که دارد هنوز در روستا کشاورزی می کند و در سال های گذشته یکی دوبار هم به خاطر تولید محصول زیاد، به عنوان کشاورز نمونه انتخاب شده است. به دلیل کمبود وقت موفق نشدیم به جزئیات مسایل خوئین بپردازیم. بسیارمختصراز گذشته برای مان گفت. به امید گفتگویی مفصل با ایشان...
من تازه به دنیا آمده بودم که پدرم برای کسب و کار راهی باکو شد. الان هشتاد و اندی سال از عمرم می گذرد. آن موقع زندگی ما بسیارسخت بود. پدرم نانوا بود و بعد از 7-8 سال به ایران بازگشت. روزگارمی گذشت و من کم کم بزرگ می شدم. پدرم برای کارکردن به رشت می رفت.
پسرعمویی داشتم به نام خلیل، یادم می آید به من که در آن زمان جوان بودم اطلاع داد پدرم مریض است و به زنجان آمده، زمستان بود. همراه یکی از فامیل ها از حلب به سمت زنجان راه افتادیم. آن موقع طی این مسیر با قاطر دو روز طول می کشید؛ درآن زمان محمود خان ذوالفقاری ارباب بود. به عمارت او که حالا موزه شده، رفتیم. از ما پرسید کجایی هستید و چرا آمده اید. حال و روزم مناسب نبود، نتوانستم جواب بدهم.

بالاخره فهمیدم که پدرم را برای مداوا به بیمارستان فرستاده است. به بیمارستان رفتم و او را یافتم. در بستر بود که دستم را محکم گرفت و گفت من خواهم مرد، شما مرا به روستا ببرید. برف زیادی باریده بود...
هر طور بود لباس گرمی برای پدرم فراهم کردیم و با یک قاطرچی از زنجان به راه افتادیم. راه زیادی نیامده بودیم که برف و بوران شدت گرفت. مجبورشدیم شب را درمسیر بمانیم. قهوه خانه ای بود. صبح که از خواب برخاستیم راه را ادامه دادیم. به میانه راه رسیده بودیم که بازهم کولاک شروع شد. دو شبانه روز کامل برف بارید. همان جا بود که پدرم به رحمت ایزدی پیوست. بزرگترها آمدند او را درتابوت گذاشتند، تشییع کردند و همان جا درکنار راه دفن کردند.
به هر حال با حزن و اندوه فراوان به روستا رسیدیم؛ در آن دوران سخت مادرم تنها تکیه گاه و حامی من بود. تصمیم گرفتیم به خوئین مهاجرت کنیم. از قندی بولاغ به خوئین رفتیم و سال ها در آن جا زندگی کردیم. خوئین درآن زمان نسبت به اکنون خیلی آباد بود. من با مزد روزی 5 تومان کارگری می کردم. کافی است به خدا اعتقاد داشته باشی تا همه کارها درست شود.

درخواست یکی از باغداران خوئین برای احیای باغ بزرگش که درحال ویرانی بود را به یاد دارم که درعوض این کار درآمد 4 سالش را در اختیار من قرار می داد. بعد از قول قرارها، این کار را کردم و شکر خدا سرمایه ای به دست آوردم. مدتی را هم دریکی ازآسیاب های خوئین کارکردم. درآمد خوبی داشت. بعد از مدت کمی توانستم گاو و گوسفند بخرم.
به هر حال مدت اقامت ما در خوئین در حدود بیست سال طول کشید؛ در آن موقع روستاهایی مانند حلب (که امروز شهر شده اند) تنها بخشی از خوئین بودند؛ آن زمان خوئین، روستایی وسیع بود و این روستا از بخش های متنوعی تشکیل می شد. البته مردم ثروتمندی هم داشت.
علاوه برمدرسه خوئین، در این روستای بزرگ، چند مکتب هم به تدریس و آموزش قران مشغول بودند. معلمان این مکتب ها بیشتر از خانم های خوئینی بودند. کسانی مانند "ملا خدیجه" و "ملا فاطمه" که کاملا مورد احترام اهالی بودند.
اما در دوران تقسیم اراضی ما هم دارایی مان در خوئین را فروختیم و به تهران آمدیم...
من هر وقت به گذشته فکر می کنم، با زمزمه شعرهایی از شهریار و یادآوری خاطرات گذشته، ناخودآگاه اشک می ریزم ...
+ نوشته شده توسط مدیریت وبلاگ در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
23:0 |