تبليغاتX
خوئین؛ تاریخ مغفول!

با همت تعدادي از اهالي خير روستاي تاريخي خوئين، مراحل نهايي تعمير و بازسازي مسجد جامع ( موسوم به ميرباقر) در حال طي شدن است.

 

           

 

در جديدترين اقدامات صورت گرفته در اين خصوص، علاوه بر تكميل كاشي‌كاري‌هاي زيباي مسجد كه نمادي از هنر سنتي اسلامي است، نماي عمومي مسجد نيز از حالت آجري به وضعيت مدرن تر و مستحكم تر با سنگ‌هاي جديد، در حال تغيير است.

 

           

 

اين مسجد، از معروف ترين مساجد روستاي خوئين محسوب مي‌شود كه از زمان‌هاي دور تا به امروز به عنوان مسجد جامع، در مركز روستا و جنب بازار سابق خوئين قرار داشته است.

 

بر اساس نوشته كتاب‌هاي مرتبط با تاريخ‌ خوئين، مسجد میرباقر از گذشته ها بنايي مستحكم داشته و حتی گفته مي‌شود ضخامت ديوارهاي آن به دو متر نيز مي‌رسيده است؛ منبر مسجد جامع نیز از جمله آثار كهن و مذهبي اين روستاي تاريخي محسوب مي‌شود.

 

اين مسجد كه به همت «سيد ميرباقر خوئيني» بنا شده، اخيرا با همیاری و به دست اهالي روستا تجديد بنا گشته و بخش‌هاي مختلفي از جمله دو بخش زنانه و مردانه، آشپزخانه، دستشويي و گنبد را داراست.

 

           

 

بدون شك در صورت تداوم همياري اهالي روستاي خوئين كه نمونه بارز آن در ساخت و سازهاي عمومي اخير روستا مشهود است، علاوه بر بازسازي و تعمير اين قبيل اماكن، مي‌توان اقداماتي اساسي را در جهت احيا و مرمت آثار باستاني اين روستاي تاريخي كه جزء افتخارات ميهن عزيزمان محسوب مي‌شود، ساماندهي نمود.

+ نوشته شده توسط مدیریت وبلاگ در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 و ساعت 16:52 |
در پی درج فراخوان ارسال خاطرات کوتاه در وبلاگ خوئین؛ تاریخ مغفول، تعدادی از مخاطبان عزیز که اغلب از ساکنان این روستای تاریخی بوده یا همچنان هستند، با ارسال خاطراتی کوتاه به مدیریت وبلاگ، گامی موثر و جالب توجه را در تکمیل برنامه کتابت تاریخ شفاهی خوئین برداشته اند.

برخی از خاطرات دریافتی با اندکی تصرف و تلخیص به این شرح است:

- من یکی از خوئینی های مقیم تهرانم و بخش شیرینی از روزگار کودکی ام را در روستای خوئین سپری کرده ام. به یاد دارم در ایام عزاداری سالار شهیدان (ع) در منطقه موسوم به "شبیه یری" مراسم تعزیه به صورت باشکوهی برگزار می شد. این مراسم که در منطقه مرکزی ده برگزار می گشت اغلب با استقابل گسترده اهالی روستا نیز مواجه بود. به یاد دارم در جریان برگزاری یکی از این مراسم، به هنگام اجرای نمایش شمر و امام حسین(ع)، حرکات بازیگران به قدری طبیعی انجام می شد که واقعا برای من به عنوان یک کودک چند ساله وحشت آور بود! به هر حال در این پرده از نمایش از شدت ترس زبانم بند آمده بود و نمی توانستم سخن بگویم.... وضعیت به همین منوال پیش رفت تا با توسل به ائمه اطهار و دعایی که سید عبدالله از اهالی روشن ضمیر روستا به خانواده ام دادند، مشکل برطرف شد.

- با سلام. یادم هست که بخش روبروی مسجد میرباقر که امروز تنها چند دکان کنار هم را در زمینی نه چندان وسیع جای داده، در روزگاری نه چندان دور ( شاید حدود ۵۰ سال قبل) شامل مجموعه ای کامل از بازار و دکان های مختلف بود. آن زمان آهنگری از مشاغل مهم محسوب می شد و من هم در دکان مرحوم حاج عباس که از آهنگران برجسته خوئینی بود مشغول به کار بودم. دقیقا به یاد دارم که کاروان هایی با اسب یا سایر چهارپایان برای تعویض نعل اسب هایشان از اقصی نقاط منطقه به دکان حاج عباس می آمدند. در بخشی از این بازار هم حوضچه ای چند ضلعی قرار داشت که سنگ های باستانی با حکاکی های تاریخی اضلاع آن را تشکیل می دادند. یادش به خیر ...

- خاطره درباره خوئین و مسائل مربوط به آن بسیار است اما شاید کمتر کسی از بزرگسالان امروز خوئینی، برف های سنگین ده را فراموش کرده باشد. یادم هست یک بار که برای تعطیلات نوروزی به روستا سفر کرده بودیم، شدت بارش برف به حدی بود که کوچه های باریک خوئین کاملا مسدود شده و مردم از دو طریق با هم ارتباط داشتند: پشت بام ها و تونل هایی که در میان انبوه برف ها ایجاد شده بود!

- من از جوانان خوئینی هستم که شاید قدیمی ترین تصویر ذهنی ام از این روستا به زمانی بازگردد که خوئین هنوز برق نداشت! یادش به خیر ... یک بار که با ماشین یکی از اقوام به روستا سفر کردیم، به واسطه خرابی خودرو در میانه راه، شب هنگام به خوئین رسیدیم. ظلمات محض آن شب را هیچ وقت فراموش نمی کنم ... مطمئنا اگر پدربزرگ مرحومم با فانوس به دادمان نمی رسید باید شب را در ماشین به صبح می رساندیم ....

-  سلام؛ خواستم بگویم توجهی هم به سیر تحولات ساختمان سابق بیمارستان بزرگ خوئین هم جالب است؛ روزگاری خوئینی ها به داشتن چنین مجموعه بهداشتی وسیعی افتخار می کردند ... مدتی بعد این ساختمان تلفن خانه شد ... امروز اما به مکان مناسبی برای فوتبال ما تبدیل شده است!

- با سلام به گردانندگان کوشای سایت خوئین - تاریخ مغفول

حالا که بحث خاطره شده، خوب است یادی از مرحوم حاج محمد حسینی بکنیم. من از نزدیکان این بزرگوار هستم اما بعید می دانم کسی بدی از او به یاد داشته باشد؛ او اولین رئیس شورای خوئین بود. آثار ماندگار زیادی هم از خود در روستای به یادگار گذاشته که جاده آسفالت مسیر زنجان - بیجار به خوئین و تاسیس نانوایی مستقل در روستا از جمله خدمات ارزنده او محسوب می شود. روحش شاد

- یک بار برای تفریح تصمیم گرفتیم به همراه خواهر، دختردایی و زن دایی ام به چشمه بار خوئین برویم. مکان زیبایی که من قبل از آن یک بار به آنجا رفته بودم اما همراهانم تا آن زمان چشمه را ندیده بودند؛ به هر حال من به عنوان راهنمای جمع و کسی که با مسیر آشناست، پیش رو شدم. کوه ها و باغ های زیبای روستا به سمت چشمه بار را پشت سر می گذاشتیم اما خبری از چشمه نبود که نبود! هر چند احساس می کردم گم شده ایم اما اصلا به روی خودم نمی آوردم. به هر حال بعد از ساعت ها پیاده روی اثری از چشمه بار معروف خوئین ندیدیم؛ خسته و درمانده به میان درخت ها رفته و استراحتی کردیم ... تنها محصول این پیاده روی چند ساعته، عکس های یادگاری بی نظیر و خستگی راه بود!

- سلام بر شما

خوب است یادی هم از مرحوم سید آقا جان بکنید. من تصویر سنگ قبر آن مرحوم را هم برایتان می فرستم. اما او مرد عجیبی بود. خیلی ها کراماتش را به یاد دارند و به احترام جدش برخی رفتارهای خاصش را نادیده می گرفتند. به خصوص روستاهای اطراف خوئین، اعتقاد زیادی به او داشتند. خدایش رحمت کند.

- اگر قرار باشد، خاطره ای درباره خوئین گفته شود، نمی توان درباره مسجد ارگی دره صحبت نکرد. یادم هست چندین سال قبل، زمانی که هنوز رود زیبای کنار مسجد جاری بود، در آب زلال آن وضو می گرفتیم و در سایه سار درختان بلند گردو اندیشه می کردیم ... بعد عجب نمازی در فضای معنوی این مسجد می خواندیم ... نمازهای این مسجد واقعا حالت خاصی دارد. فقط حیف که رودخانه زیبای کنار مسجد از بین رفته ... باید یادی هم از روضه های این مسجد قدیمی بکنیم .... یادش به خیر!

+ نوشته شده توسط مدیریت وبلاگ در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 19:45 |

حاج قدرت بدرقه اصلا اهل روستای قندی بولاغ است. اما چون سال های زیادی ازعمر خود را درخوئین سپری کرده، از فرصتی که برای گفتگو با او فراهم شد، استفاده کرده و خاطراتش درباره خوئین را جویا شدیم.

 

حاج قدرت به رغم کهولت سنی که دارد هنوز در روستا کشاورزی می کند و در سال های گذشته یکی دوبار هم به خاطر تولید محصول زیاد، به عنوان کشاورز نمونه انتخاب شده است. به دلیل کمبود وقت موفق نشدیم به جزئیات مسایل خوئین بپردازیم. بسیارمختصراز گذشته برای مان گفت. به امید گفتگویی مفصل با ایشان...

 

من تازه به دنیا آمده بودم که پدرم برای کسب و کار راهی باکو شد. الان هشتاد و اندی سال از عمرم می گذرد. آن موقع زندگی ما بسیارسخت بود. پدرم نانوا بود و بعد از 7-8 سال به ایران بازگشت. روزگارمی گذشت و من کم کم بزرگ می شدم. پدرم برای کارکردن به رشت می رفت.

 

پسرعمویی داشتم به نام خلیل، یادم می آید به من که در آن زمان جوان بودم اطلاع داد پدرم مریض است و به زنجان آمده،  زمستان بود. همراه یکی از فامیل ها از حلب به سمت زنجان راه افتادیم. آن موقع طی این مسیر  با قاطر دو روز طول می کشید؛ درآن زمان محمود خان ذوالفقاری ارباب بود. به عمارت او که حالا موزه شده، رفتیم. از ما پرسید کجایی هستید و چرا آمده اید. حال و روزم مناسب نبود، نتوانستم جواب بدهم.

 

                                     حاج قدرت بدرقه

 

بالاخره فهمیدم که پدرم را برای مداوا به بیمارستان فرستاده است. به بیمارستان رفتم و او را یافتم. در بستر بود که دستم را محکم گرفت و گفت من خواهم مرد، شما مرا به روستا ببرید. برف زیادی باریده بود...

 

هر طور بود لباس گرمی برای پدرم فراهم کردیم و با یک قاطرچی از زنجان به راه افتادیم. راه زیادی نیامده بودیم که برف و بوران شدت گرفت. مجبورشدیم شب را درمسیر بمانیم. قهوه خانه ای بود. صبح که از خواب برخاستیم راه را ادامه دادیم. به میانه راه رسیده بودیم که بازهم کولاک شروع شد. دو شبانه روز کامل برف بارید. همان جا بود که پدرم به رحمت ایزدی پیوست. بزرگترها آمدند او را درتابوت گذاشتند، تشییع کردند و همان جا درکنار راه دفن کردند.

 

به هر حال با حزن و اندوه فراوان به روستا رسیدیم؛ در آن دوران سخت مادرم تنها تکیه گاه و حامی من بود. تصمیم گرفتیم به خوئین مهاجرت کنیم. از قندی بولاغ به خوئین رفتیم و سال ها در آن جا زندگی کردیم. خوئین درآن زمان نسبت به اکنون خیلی آباد بود. من با مزد روزی 5 تومان کارگری می کردم. کافی است به خدا اعتقاد داشته باشی تا همه کارها درست شود.

 

                              حاج قدرت بدرقه

 

درخواست یکی از باغداران خوئین برای احیای باغ بزرگش که درحال ویرانی بود را به یاد دارم که درعوض این کار درآمد 4 سالش را در اختیار من قرار می داد. بعد از قول قرارها، این کار را کردم و شکر خدا سرمایه ای به دست آوردم. مدتی را هم دریکی ازآسیاب های خوئین کارکردم. درآمد خوبی داشت. بعد از مدت کمی توانستم گاو و گوسفند بخرم.

 

به هر حال مدت اقامت ما در خوئین در حدود بیست سال طول کشید؛ در آن موقع روستاهایی مانند حلب (که امروز شهر شده اند) تنها بخشی از خوئین بودند؛ آن زمان خوئین، روستایی وسیع بود و این روستا از بخش های متنوعی تشکیل می شد. البته مردم ثروتمندی هم داشت.

 

علاوه برمدرسه خوئین، در این روستای بزرگ، چند مکتب هم به تدریس و آموزش قران مشغول بودند. معلمان این مکتب ها بیشتر از خانم های خوئینی بودند. کسانی مانند "ملا خدیجه" و "ملا فاطمه" که کاملا مورد احترام اهالی بودند.

 

اما در دوران تقسیم اراضی ما هم دارایی مان در خوئین را فروختیم و به تهران آمدیم...

من هر وقت به گذشته فکر می کنم، با زمزمه شعرهایی از شهریار و یادآوری خاطرات گذشته، ناخودآگاه اشک می ریزم ...

+ نوشته شده توسط مدیریت وبلاگ در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:0 |

با همت يكي از اهالي روستاي خوئين، محراب مسجد ميرباقر به عنوان مسجد اصلي و مركزي روستا با بهره‌گيري از هنر كاشي كاري ساخته و به آيات شريف قرآن كريم مزين شده است.

 

با تشكر فراوان از دوست عزيزي كه ضمن ثبت تصوير اين اثر هنري معاصر، با ارسال عكس‌هاي آن به وبلاگ «خوئين؛ تاريخ مغفول» در خصوص جديدترين اقدام فرهنگي صورت گرفته در روستا اطلاع رساني كرده‌اند.

 

                                  

 

                             محراب جديد مسجد ميرباقر

+ نوشته شده توسط مدیریت وبلاگ در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 18:48 |

با عرض تبريك سال نو و ميلاد با سعادت پيامبر مكرم اسلام(ص) در ادامه گزارش‌هاي تصويري كه از بخش‌هاي مختلف تاريخي يا اجتماعي روستاي خوئين تهيه مي‌شد، اين بار تحت عنوان "ويرانه‌هاي خوئين" گزارش‌هايي تصويري از مكان‌هايي كه در گذر ايام ويران شده، در اختيار مخاطبان گرامي قرار داده مي‌شود.

 

نخستين بخش از اين گزارش هاي تصويري به برخي از مساجد ويران شده روستا اختصاص يافته است.

 

                      

 

                       

 

                     

 

                      

 

                             

 

                              

 

                   

+ نوشته شده توسط مدیریت وبلاگ در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 21:28 |